رضا قلى خان ( هدايت )

772

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

صفاهان ديكرى كفته از باغ وصال آن مه مهر فريب * كفتم كه برى برم پس از بار شكيب انكشت نهادم بر نخدانش كفت * بر سيب الف منه كه كردد آسيب الف از با ندانسته كنايه از مرد نادان و بىسواد چنان كه صاحب ديوان علىآبادى كفته هنوز از الف با ندانسته عقلم * بزد راه دانش كه امنيت نه درخور الماس سوده كنايه از برف ريزهاى يخ بسته بود چنان كه كفته‌ام الماس سوده پخته بر طرف صحرا ريخته * تا هركه زو بكريخته مجروح از آتش پاستى انبان كنايه از آدمى فربه و بيكاره و شكم‌خواره انكشت بدندان و انكشت بدندان كزيدن و انكشت بر دهان نهادن كنايه از دو چيز است اول كنايه از تعجب و متحير باشد دوم كنايه از حسرت و افسوس بود بر كارى انكشت بر چشم نهادن و انكشت بر ديده نهادن كنايه از قبول كردن و مسلّم داشتن بود حكيم نزارى قهستانى كفته خرد از روى تو انكشت نهد بر ديده عقل در كوى تو بر خاك نهد پيشانى انكشت بر لب بردن كنايه از به حرف آوردن كسى ساكت را انكشت بر نمكسودن كنايه از سوكند خوردن و عهد كردن باشد انكشت خائيدن و انكشت كزيدن كنايه از ندامت و پشيمانى و تحيّر بود چنان كه خواجه حافظ كفته هركس كه بجان پند عزيزان نكند كوش * بسيار بخايد سر انكشت ندامت مولوى معنوى كفته عقل هم انكشت خود را مىكزد * زانكه جان اينجا است بيجان مىروم همو كفته در چرخ نكنجد آنكه شد لاغر تو * جان چاكر آن‌كسىكه شد چاكر تو انكشت كز آن درآمدم از در تو * انكشت زنان برون شدم از بر تو انكشت دشنام كنايه از انكشت نهادنست انكشت زدن و انكشتك زدن در اصطلاح آن را كويند كه از خوشحالى انكشت را بر انكشت ديكر چنان بزنند كه صدائى از آن ظاهر كردد چنان كه حكيم انورى كفته باغى است چو نوبهار و از رنك خزان * عيشى كه بعمرها توان كفت از آن ياران همه انكشت زنان كرد رزان * من در غم تو بمانده انكشت كزان شيخ نظامى كفته سيب و امرود بهم مشت زده * فندق از خرمى انكشت زده مولوى معنوى كفته مست كشت و شاد و خندان همچو باغ كر نديمى و مضاحك رفت و لاغ شيركير و خوش شد انكشتك بزد * سوى مبرز رفت تا ميزك كند انكشت عروس قسمى از حلوا كه از شكر سازند به قدر انمله و آكين آن مغز پسته كوفته باشد و پارسيان آن را انكشت عروسان خوانند و بتركى كلين ترياق و به عربى اصابع الحور كويند چنان كه خاقانى كفته شهد سخنم شراب صافى است * بو نافع صوفيان صافى است در مجلس خاصكان كه سور * ابيات من است اصابع الحور بونافع كنيت عسل است و سامانى كفته كنيته شير است انكشت كرفتن كنايه از شمردن و حساب كردن بود چنان كه كمال اسمعيل كفته چون كل تازه خطاهاش بانكشت مكير * مجمر آساش فرو كسترد امان بر سر انكشت كشيدن كنايه از محو كردن و نابود انكاشتن بود چنان كه مولانا شرفشاه كفته كر ز عكس رخ چون مهر تو جويند نشان * عقل در حال كشد بر مه تابان انكشت و كنايه از دور بانكشت نمودن چيزى را و انكشت نما نيز آمده چنان كه در ورود موكب سلطان كفته‌ام اين يكى انكشت زن كه موكب شه نك * آن دكر انكشت كش كه رايت شه‌ها حكيم نزارى قهستانى كفته مىروم بى خود و با خود ز حيا مىكويم * تا كه از دست دل انكشت‌كش عام شدن شيخ نظامى كفته ليلى كه به خوبى آيتى بود * انكشت‌كش ولايتى بود انكشت‌نما كنايه از كسى كه به خوبى يا بدى مشهور خلق شود و او را بيكديكر نمايند چنان كه شاعر كفته آن روز كه مه شدى نمىدانستى * كان كشت نماى عالمى خواهى شد خواجه حافظ كفته اى كه انكشت نمائى بكرم در همه شهر * وه كه در كار غريبان عجبت اهماليست ديكرى كفته بىرياضت نتوان شهره آفاق شدن مه چو لاغر شود انكشت‌نما مىكردد كمال اسمعيل كفته بر عارض لاله رنك آن سرو روان * آن نيست نشان آبله كشته عيان در شهر به خوبى شده انكشت‌نما * ز اسيب اشاره بر رخش مانده نشان ديكرى كفته ز انكشت نماى مردمان در كويت * ترسم كه نشان بماند اندر رويت انكشت نهادن كنايه از اعتراض كردن بر قول كسى و نابود انكاشتن بود چنان كه حكيم انورى كفته زهى بتقويت دين نهاده صد انكشت * مؤثّر يد و بيضات دست موسى را شمس طبسى كفته كر نهد انكشت اكنون دست موسى را رواست * چون شعاع راى او بر اوج شعرا مىرود انكشت نيل كشيدن كنايه از ترك دادن است چنان كه خواجه حافظ كفته يا مكن با فيلبانان دوستى * يا بنا كن خانه در خورد پيل كم نشين با يار ازرق پيرهن * يا بكش بر خانمان انكشت نيل اهريمن روئينه‌تن كنايه از توب آهنين است كه از آلات معظمه مشهورهء جنك است وقتى كفته‌ام اهريمن روئينه‌تن تنيّن آهن پيرهن * آتش‌فشانان از دهن چون كام اژدرها شده [ در حرف باء ] باد بدست كنايه از مردم مفلس و هيچ‌كاره و بيحاصل و بيفايده چنان كه شاعر كفته چون نيست ز هر چه نيست جز باد بدست * چون هست بهر چه هست نقصان